نقد فیلم مرشد

نقدی دیگر بر فیلم مرشد

خواب بزرگ

هومن داودی: دیگر گفتن و نوشتن از مهارت پل تامس اندرسن در هدایت بازیگران، استفاده از موسیقی، دغدغه‌های عمیقش در فیلم‌سازی و در کل تسلطش بر مدیوم سینما امری عادی شده است. در استاد نیز همه‌ی این مؤلفه‌ها، همان طور که انتظار می‌رود، با قدرت حضور دارند و برای مثال می‌شود از موسیقی عالی فیلم و بازی حیرت‌انگیز یواکین فینیکس در نقش اصلی نام برد. اما دست‌مایه‌ای که اندرسن برای فیلم جدیدش به کار گرفته و تلاشش برای واکاوی سرخوردگی‌ها و عقده‌هایی که مسبب اصلی‌شان جنگ است و بیش‌تر به شکل نارسایی‌های جنسی بروز پیدا می‌کنند، به‌خوبی با شکل‌گیری فرقه‌ای نوین عجین شده است. در این هم‌نشینی فرد با فرقه (که مظهر اصلی‌اش خود استاد با بازی مثل همیشه عالی فیلیپ سیمور هافمن قرار گرفته)، بهترین چیز تأثیرهایی است که این دو بر هم می‌گذارند و همین موتور محرک درام فیلم تا انتهاست.
یکی‌دو سکانس کلیدی در فیلم وجود دارد که شایسته‌ی تأمل بیش‌تر است. وقتی در اواخر فیلم فِردی که فرقه را ترک کرده، با یک تلفن مرموز و رؤیاگون به آن بازمی‌گردد، کسی از افراد اصلی فرقه به مسافرت طولانی او اشاره نمی‌کند و کسی چندان منتظر بازگشت او نبوده است. وقتی فصل موتورسواری و میزانسن عجیبی را که فردی طی آن فرقه را ترک کرده به یاد بیاوریم، با کنار هم قرار دادن این احتمال‌ها نتیجه‌ای جز این به دست نمی‌آید که فردی هرگز گروه را ترک نکرده است و شاید در خوش‌بینانه‌ترین حالت مدتی را همان حوالی بستری بوده است. به این ترتیب، تمام گفت‌وگوهای به‌ظاهر معقول فردی با مادر معشوقش زیر سؤال می‌رود و نتیجه با جهان‌بینی منتقدانه‌ی فیلم‌ساز در هماهنگی کامل قرار می‌گیرد: این فرقه‌ی جدید هیچ تأثیر مثبتی (حداقل روی یک انسان به نام فردی کوئل) ندارد. بر این فرضیه با نمای پایانی که قرینه‌ای از یکی از نماهای ابتدایی است و انحراف و عقده‌های فردی را نمایش می‌دهد، تأکید دوباره هم می‌شود. اما این قرینه‌سازی کارکرد دیگری هم دارد: شاید تمام این فرازونشیب‌ها و همه‌ی این فرقه‌های نوین که برای رستگاری آمریکای جنگ‌زده سر برآورده‌اند، بیش از یک خواب بزرگ و طولانی نباشند؛ رؤیایی که آمریکا پس از جنگ در آن فرو رفته و هنوز از آن بیرون نیامده است.
اندرسن هوشمندانه و برای آن‌که به فیلمش برچسب تبلیغاتی بودن و یک‌بارمصرفی نخورد، نه اسمی از فرقه‌ی سیانتولوژی (که شباهت تام‌وتمامی به آن‌چه در استاد می‌بینیم دارد) می‌آورد، نه بنیان‌های عقیدتی آن را زیر سؤال می‌برد و نه در موضع قضاوت، آن را رد یا تأیید می‌کند. درست است که این ابهام‌های بزرگ و اساسی به فیلم‌ساز کمک کرده تا دنیای ایزوله و جنون‌‌آمیزش را بهتر به تصویر بکشد، اما باعث به وجود آمدن خلأهایی در درام و شخصیت‌پردازی‌ها (به‌ویژه شخصیت‌های مکمل) شده که باعث شده فیلم از تبدیل شدن به یک شاهکار بازبماند. (امتیاز: ۷ از ۱۰)

منبع: کافه نقد

پولانسکی فیلم به فیلم 3

موفقیت فیلم انزجار تهیه کنندگان فیلم را مشتاق به کار دوباره با پولانسکی کرده بود و آنها حاضر به تامین سرمایه ساخت فیلم بن بست شدند. پولانسکی به همراه ژرار براش از 3 سال پیش فیلمنامه کار را نوشته بودند. 
بن بست - Cul-de-sac - 1966
خلاصه ي داستان: بنزين اتوموبيل »آلبرت« (مگاوران) و »ريچارد« (استندر)، گنگسترهاي فراري، در جاده اي فرعي تمام مي شود. »ريچارد« خود را به عمارتي قديمي مي رساند تا به رئيس شان تلفن کند و آن جا »جرج« (پلزنس)، مالک ميان سال عمارت وهمسر بي حوصله اش »ترزا« (دورلئاک« را به اطاعت از خود وا مي دارد... 

پولانسکی بار دیگر با فضای غریب و تم روانکاوانه فیلم اش تماشاگر را مبهوت هنر واستعداد خود در این گونه می کند.
باز هم فضایی بسته و غریب، برای پولانسکی ژانر کمدی و وحشت تفاوتی ندارد پولانسکی فیلم را به شیوه خودش تعریف می کند. 
بار دیگر اتفاقاتی رو باور می کنی که فکر می کنی شاید هیچ وقت اتفاق نیفتند بار دیگر زوجی که با هم کمترین تناسب را دارند بار دیگر فضایی بسته و محدود و همه اینها فقط مختص پولانسکیه

پشت صحنه هم مثل خود فیلم بسیار متشنج بوده مثلا در صحنه ای که ریچارد به ترزا سیلی می زند انقدر در این کار زیاده روی می کند که گروه مجبور می شوند کار را متوقف کنند.
دانلد پلزنس بازیگر نقش جرج که نسبت به بقیه بازیگران با تجربه تر هم بوده اغلب با دیگر بازیگران با تحقیر برخورد می کرده و چند روز قبل از شروع فیلمبرداری موهای خود را از ته می تراشد و پولانسکی را در مقابل کار انجام شده قرار می دهد

پولانسکی فیلم به فیلم 2

پولانسکی بعد از فیلم چاقو در آب و نامزدی در اسکار ( اسکار را به فیلم هشت و نیم فلینی باخت ) در سال 1964 فیلم قشنگ ترین کلاه برداری / اپیزود رود خانه الماس ها رو ساخت اما چون من فیلم رو ندیدم (هنوز پیدا نکردم )از این فیلم رد می شم.
فیلم بعدی پولاسکی انزجار بود.
انزجار - Repulsion - محصول 1965 - 
فیلم در انگلیس و به تهیه کنندگی کامپتون فیلمز و تکلی فیلمز ساخته شد.
از زبان خود پولانسکی: انزجار قصه قاتل روان پریش شد که در آپارتمان خالی خواهرش در لندن دیوانه می شود. در آن، صحنه های وحشتناکی گذاشتیم که شبیه کلیشه های ژانر وحشت شود. تمام نو آوری ما باید خرج شیوه داستان گوی مان می شد. فکر کردیم تا جایی که می شود داستان را واقعی و بر اساس اصول روان شناسی تعریف کنیم.

بازیگر اصلی این فیلم کاترین دونوو ( آخرین مترو - رقصنده در تاریکی ) هستش که در ابتدا گروه کامپتون مخالف حضور او بودند اما با اصرار پولانسکی دست از مقاومت می کشند.

استفاده از کاترین دونوو و چهره زیبا و معصوم او کمک زیادی به پولانسکی در خلق شخصیت کرول می کند تا اولین فیلم از سه گانه آپارتمانی پولانسکی شکل بگیرد . پولانسکی استادانه مرز میان توهم و واقعیت را از میان می برد و تماشاگر را از دختری جوان و زیبا می ترساند. 
با اینکه منتقد ها چندان از فیلم بدشان نیامده بود اما خود پولانسکی چندان فیلم را دوست نداشت.
از زبان پولانسکی: انزجار فیلم متوسطی از کار دراومد و ابدا کیفیتی را که می خواستم به دست نیاورد. بین تمام فیلم هایم انزجار از همه بی سر و ته تر است انگار همه چیز را سمبل کرده باشیم.

به هر حال پولانسکی با این فیلم خرس نقره جشنواره فیلم برلین را بدست آورد.

از نکات حاشیه ای فیلم می تونم به ماجرای کاترین دونوو اشاره کنم. سرمایه گذاران فیلم برای تبلیغ فیلمشان تصمیم می گیرند که تصویر برهنه کاترین دونوو را روی جلد مجله پ.ل.ی.ب.و.ی چاپ کنند که دونوو ابتدا مخالفت می کنه بالاخره دونوو راضی میشه که عکاس را ( دیوید بیلی ) ملاقات کند . بعد از ملاقات نه تنها به عکس انداختن راضی میشه بلکه در نهایت با دیوید بیلی ازدواج می کنه.
نکته دیگر کشمکش های پولانسکی با تهیه کنندگان فیلم که از وسواس زیاد پولانسکی به ستوه اومده بودند، بودش.

پولانسکی فیلم به فیلم

بهتر از فیلم چاقو در آب شروع کنیم که برای پولانسکی نامزدی اسکار را به همراه داشت. چند بار بعد از سعی پولانسکی برای گرفتن مجوز فیلم بالاخره با بهتر شدن اوضاع سیاسی لهستان مجوز ساخت صادر می شود.

قسمتی از کتاب رومن به روایت پولانسکی در مورد فیلم چاقو در آب رو می نویسم تا فیلم به فیلم پیش بریم.

وقتی به لهستان رسیدم یک راست به دفتر فیلمسازی کمرا رفتم. هیچ کس باورش نمی شد که بالاخره چاقو در آب ساخته خواهد شد. خودم از شور و هیجان داشتم می مردم، بعد از آن همه مصیبت و بدبختی اولین فیلم بلندم را می ساختم. آندری کوستنکو و کوبا گلدبرگ دستیارم شدند. یژی لیمپن فیلم برداری را به عهده گرفت فریکوفسکی هم نجات غریقی سر صحنه را به عهده گرفت.

برای بازیگر مرد فیلم (آندری) از یک بازیگر با تجربه تئاتر آن موقع لهستان به اسم لئون نیمچیک برای نقش پسر جوان که ابتدا خود پولانسکی قصد داشت نقشش را بازی کند جوانی به اسم زیگمونت مالانوفیچ و برای نقش زن خانمی به اسم یولانتا اومکا را انتخاب کرد نکته جالب اینکه پولانسکی این خانم را از یک استخر عمومی پیدا و نقش را به او داد. که البته حسابی هم پولانسکی برای بازی گرفتن ازش اذیت شد هر چند در پشت صحنه هم مشکلاتی با او داشت.


زمانی‌که آندری و کریستانا برای تعطیلات آخر هفته و قایق‌سواری در حال حرکت به بندر هستند یک‌جوان دانشجو با اتواستاپ (Hichhiker) ماشین آنها را متوقف کرده تا با این زوج تا مسیری برود.آندری، جوان را به قایق‌سواری دعوت‌می کند.در زمان حضور این سه روی آب... 

چاقو در آب با اینکه اولین فیلم پولانسکی اما اثری قابل بحث و بسیار بلند پروازانه محسوب می شود. مهارت در کارگدانی در فضای محدود - نمایش بحران های اخلاقی - تم روانکاوانه - نقد اجتماعی و ... از همان اولین فیلم او کاملا محسوس است. از اونجایی که استعدادی در نقد فیلم ندارم فقط به سکانسی که از نظر من بهترین سکانس فیلم هستش اشاره می کنم. جایی که کرستینا به آندری می گوید که جوان زنده است و او به آندری خیانت کرده و در مقابل آندری که در یک دوراهی قرار می گیرد بپذیرد که همسرش به او خیانت کرده و یا اینکه پسر جوان مرده است.

در کل کارگردانی پولانسکی در کنار فیلمبرداری خوب لیمپن از امتیازات فیلم محسوب می شوند و پولانسکی از داستانی ساده فیلم جذاب می سازد که مخاطب را میخکوب می کند هر چند که شاید تم مالیخولیایی فیلم بعضی از تماشاگران را برنجاند. اما برای من دقیقا خود سینماست و اولین فیلم بود که من رو شیفته سینما کرد.

از زبان پولانسکی در مورد بازیگر زن فیلم: مشکل دیگری هم درباره یولانتا وجود داشت، او با سرعت وحشتناکی چاق می شد. آن قدر که باورش سخت بود یک نفر نقش را بازی کرده .... بالاخره علت را پیدا کردیم یولانتا شکم باره ی پرخوری بود که مخفیانه و دور از چشم همه نان، سیب و سوسیس زیر تختش قایم کرده بود فکر کردم که اگر کسی را پیدا کنیم که حاضر شود با او بخوابد، شاید این همه پرخوری از سرش بیفتد. اما هیچ کس داوطلب نمی شد تنها کسی که ذره ای علاقه نشان داد ژیلویچ ( یکی از مدیران کمرا ) بود...